تبليغاتX
خانه ام همینجاست
خاطرات و دلنوشته های جاماندگان قافله ی عشق

اینجا نگاهش بوی یار دارد ٬ هر سوز و آهش بوی یار دارد.
 
 
میخوای بیای زیارت ؟ بسم الله
 
 
 
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سحر در ساعت 22:49 | لینک  | 

                                                         بسمه تعالی

دوتانک دشمن خلاف اون سمتی که تصورمیکردم به سمت مجروحان به راه افتادند تانکها نزدیک ونزدیکتر می شدندولی نه ایستادند ونه راهشان را کج کردند.دستاهم را بر روی چشمانم گرفتم وسرم را بی اختیار به لبه خاکریز کوبیدم. انچه در آن حال می شنیدم صدای ازار دهنده زنجیرتانکهای دشمن بودصدای مجروحی را میشنیدم که فریاد میکرد وچه صحنه جانسوزی بود.تانکها با تکه پاره هایی ازگوشت واستخوان به جا مانده بر زنجیرها گذشتندوپنج جنازه را با خاک هم سطح کردند.ازجنازه ها تنها ان مقداری که به زیر چرخ رفته نرفته بود سالم مانده بود:سری دستی پایی سینه ای چه صحنه عجیبی بود.

تانکها رفتندولی من توان برخاستن نداشتم. به فکرروز گذشته افتادم.روزی که دوهزاراسیررامثل مهمان درآغوش گرفتیم وآن قدرباملاطفت رفتارنمودیم که فکر کردند توطئه ای در کاراست.وحالا جنازه همان بچه ها که دیروزدشمن را دراغوش گرفته بودند درلابه لای زنجیرتانکهای دشمن خرد می شد.

چهره مچاله ان مجروح را که فریاد میزد مرا به سمت خودش کشاند.سنگینی تانک ومرارت اخرین لحظات حیات درچهره اش کاملا مشخص بود.درکنارش سرپیرمردی باریش های سفیدوخون آلود افتاده بود.اورا کاملا می شناختم.پیرمردی بود که حضورش خستگی راازتن بچه ها بیرون میکرد.درهویزه ان قدر اصرار کردتا به اواجازه دادند که در حمله شرکت کندان هم فقط به عنوان کادر تدارکاتی.ولی وقتی که حمله شروع شدجلوترازهمه پیش می رفت ودیگران را به دنبال خود می کشید.چهل نفرازنیروهای دشمن را او به اسارت گرفته بودمعلوم نبودبچه هاباشنیدن خبرشهادت اوآن هم به این شکل چه خواهند کرد.

انچه ازنظرگذارندیدبرگرفته ازکتاب حماسه حسینی اثرنصرت الله محمودزاده می باشد .این کتاب اشاره دارد به عملیات پرشور و بی بدیل هویزه که به فرماندهی دانشجوی خط امام سیدحسیین علم الهدی درمنطقه هویزه به وقوع پیوست.

جزئیات این عملیات در این کتاب چنین امده است. این عملیات در۱۴دیماه ۱۳۵۹اغاز شد.که درروز بعدش ۱۵دیماه رزمندگان اسلام بادستگیری ۱۵۰۰اسیر عراقی وانهدام چندین قبضه توپ وتانک و آزادسازی مناطق وسیعی به پیش رفتند.۱۶دیماه ارتش عراق با سازماندهی مجدد وتقویت نیروبوسیله دههاتانک وهواپیما وهزاران سربازاقدام به حمله مجدد نمودندوبیابان هویزه رابه اتش کشاندند.راهیان کربلا پس ازچندروز عملیات وپیاده روی بیش از۲۰کیلومتر درحالیکه اب وآذوغه شان تمام شده و بی سیم شان هم قطع شده بود ناگهام متوجه حرکت چندین تانک شدند که بسوی انها درحرکت بود.ابتداتصورکردندکه تانکهای ایرانی به یاری انها امدهاما لحظات بعدمتوجه شدندکه درمحاصره تانکهای عراقی قرار گرفتند.

عصر۱۶دیما عصرعاشورای حمام حسین ویارانش تکرارگشت وسرزمین هویزه همچون نینوا شاهد نبردومقاومت مقداراندکی از سپاه حق دربرابر هزاران نفرازمزدوران باطل بود.بسیجیان جان برکف حسین وارمقامت کردندوتا اخرین فشنگ واخرین نفس ایستادگی کردندوباخون مقدسشان اسلام وانقلاب رایاری نمودند.روحشان غریق رحمت بیکران الهی.

عزیزان می توانند با خواندن این کتاب مختصرومفیددرجریان رشادت حماسه سازان این عملیات بی بدیل قرارگیرند.

نوشته شده توسط گمنام در ساعت 21:40 | لینک  | 

 
شبهای مسجد جامع و خرمشهر نسبتا آرام بود . صدای تیر اندازی و خمپاره قطع نمیشد
 
اما به صدای آنها عادت کرده بودیمم. وقتی منور میزدند آسمان قشنگ تر می شد.
 
آن شبها برایمان شبهای خاصی بود و حالت عجیبی داشت.
 
آن روزها ستون پنجم فعالیت زیادی در سطح شهر داشت. گرای مقرهای مهم نظامی را به
 
نیروهای عراقی میدادند به همین دلیل بچه های سپاه دائما جایشان را عوض میکردند.
 
یکی دو روز بود که یکی از مدارس در سطح شهر را برای استراحت انتخاب کرده بودند..
 
ستون پنجمی ها به عراقی ها خبر دادند و انها شب یازدهم با خمپاره مدرسه را زدند.
 
زخمی ها رو آوردن مسجد جامع عباس بحر العلوم هم بین زخمی ها بود عباس و پسر
 
عمویش هم بودن  ترکش به ران پایش خورده بود از عباس قضیه مدرسه را شنیدم .
 
دائم سوره ی ولعصر را میخواند دلهره و اضطراب عجیبی داشت .. مرتب میگفت:
 
" بچه ها کشته شدن ... بچه ها زخمی شدن ..." و نام یک یک اونها رو صدا میکرد.
 
برادر زهره حسینی هم همان شب در مدرسه شهید شد و پدرش روز پنجم در شهر
 
به شهادت رسید. عباس میگفت: "خمپاره مستقیم به یکی از بچه ها خورد. از وسط
 
دو نیم شد.... هر چه برادرا گشتن نیمه دیگه شو پیدا نکردند اونو همونطوری در جنت
 
آباد دفن کردن. آنشب همه گریه میکردند .....
 
روحشان شاد
 
 
 
برگرفته از خاطرات رزمنده داوطلب مریم امجدی
نوشته شده توسط سحر در ساعت 17:26 | لینک  | 

 

الا بذکر الله تطمئن القلوب

دل آرام گیرد به نام خدای

 

به نام الله به یاد مهدی (عج)

حدود پانصد و سی و یک روز پیش تو به آنجا رفتی و ایثار را ،محبت را،

از خود گذشتگی را سادگی را و خلاصه ایمان را تجربه کردی.

زمانی طولانی برای خود سازی انسانی هیچگاه سخنانت را بعد از مدتی که می آمدی

و دوباره میخواستی بروی فراموش نمیکنم.

آری شوری خدایی تو را به راهی الهی کشاند و شکر٬ خدایی را که به نحو احسن وظیفه

خطیرت را به پایان رساندی .

اما نه همه وظیفه یک فرد مورد رضای خدا را٬ بلکه این گوشه ای بود ناچیز در مقابل مسیرالله

مسیری طولانی که کاری سخت با عشق الهی می خواهد.

اینبار که آمدی میخواهی به جایی روی که ایثار را به دیگران بیاموزی٬ تو در آن جبهه

فرا گرفتی و در این جبهه خواهی آموزاند.

یگانه یاورم٬ بدان که مسئولیتت سنگین تر است. اگر آنجا وظیفه ی روستایی بر دوشت بود

اما امروز تو باید پاسدار خون عزیزانمان باشی.

نکند اسلحه در دستت بلرزد بدان دشمن در کمین است. تو امروز با سلاح ایمان و ایثار میروی

و من از خدا میخواهم که با سلاح پیروزی بازگردی٬پیروزی همراه با سلامتی.

اما بدان من آن را میخواهم که خدا میخواهد.

اگر خدا در راهش خونت را میخواهد من هم راضی ام به رضایش و اگر سلامتی تو را میخواهد

باز هم راضی ام به رضایش که رضای من است .

خلاصه یاورم٬ در تنهایی شبانه و روزانه بدان که اسلام وجود شما جوانان را اینگونه پرورانید.

بدان که روح الله اینگونه جند الهی تربیت کرده و تو ای حزب الله به راهش که راه بقیه الله است

گام نه که این سعادت است . نه همسر٬ نه پدر و مادر٬ نه فرزند و نه هیچ چیز دیگر در آن دنیا

لازم نیست و وجود اینها یعنی همسر و فرزند هم بخاطر رسیدن به آن هدف و کمال است.

اما بدان که من نه تنها برای تو بلکه برای یک یک جوانان آرزوی سلامت میکنم.

از علی و زبان علی کمیل را خواهم خواند و برات دعا خواهم کرد.

در نماز شب در نماز یومیه و همیشه و همیشه دعا گوی تو خواهم بود .

آنکه او را دوست دارم٬ چونکه مورد رضای خداست و رضای خدا رضای من است.
 
 
الهم اصلح اعمالنا و اخلص نیاتنا و ارزقنا الشهادة فی سبیلک تحت رایة ولیک بحق المهدی (عج).
 
 
فهیمه ـ آبان ماه ۱۳۶۰ـ ۴:۴۷ بعد از ظهر.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 20:34 | لینک  | 

 
سلام دوستان عزیز
 
ممنون از لطف شما عزیزان که در این مدتی که بنده نبودم فراموشم نکردید.
 
راستش اول که امتحانات پایان ترم بود بعد هم خدا خواست و بعد از سالها دوری رفتم زادگاهم
 
یه چیزی حدودا یک ماه خرمشهر بودم جای همه دوستان خالی  دوست نداشتم بیام ولی اومدم
 
این سفر خیلی برام خوب و جالب و پر بار و همراه با خاطرات بسیار زیبا و فراموش نشدنی بود.
 
خیلی جاها رفتم به لطف یکی از دوستان بزرگوار که زحمت کشید و تقریبا همه جای خوزستان
 
رو بهم نشون داد . از همه مهمتر جنت آباد خرمشهر رو دیدم
 
 
 
اتاق غسل شهدا در زمان جنگ که خانم حسینی بارها توی خاطراتشون از اون مکان یاد کردند
 
دیدم.
 
پشت سر زهرا وارد غسالخونه شدم.رفتم بالای سکو به نیابت شهید دستهایم را روی سنگ زدم ...
 
(خطی از خاطرات خانم قاضی زاده)
 
 
 
کوچه پس کوچه های مسجد جامع خرمشهر رو دیدم
 
گرمای بسیار شدید و شرجی تیر ماه خوزستان رو درک کردم .
 
آفتاب سوزان ظهر تابستان خرمشهر رو با تمام وجود درک کرد.
 
وقتی توی جاده خرمشهر اهواز با ماشین میری فکر اینکه یه زمانی این جاده زیر رگبار توپ و
 
تانک دشمن بوده و حالا به لطف شهامت و رشادت جوونهای ایران زمین راحت میتونی طی
 
طریق کنی تن ادم رو به لرزه میندازه .
 
برای نوشتن و برای درک کردن موضوعی باید اون رو با تمام وجود درک کرد.
 
خدا رو شاکرم که درک کردم هر چند نه به اون شکلی که عزیزان زمان جنگ درک کردند ولی
 
حداقل ذره ای هم برای من دنیایی است.
 
ای دوست٬ بگو یاد عزیزان بگو یاد رفیقان بگو یاد یاران
 
بگو یادشان به خیر
 
انشاالله به یاری کمک شما دوستان و به لطف و نظر پروردگار منان بتونم بنویسم اونطور که
 
شایسته عزیزان باشد.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 13:27 | لینک  | 

 

     

پاينده ايران


ای آفريدگار پاک ترا پرستش می کنم و از تو ياری می جويم

سوم خرداد ، روز آزادی خرمشهر


زنان و مردان شرافتمند ، جوانان غيرتمند

در درازای تاريخ حماسه های پرغرور هر ملت، روزهايی ثبت شده اند ، که شگفتی آفرين

و شادی بخشند ، روزهايی که سربلندی ، هست و نيست و ماندگاری ملتی در سايه آن ها

شکل می گيرد، روزهايی که فرزندان ملت در آينده ، سرافرازانه در کنار حماسه های ميهنی

و شورانگيز آرش از حماسه دفاع مقدس ميهنی پدران خود به گفتگو می نشينند. سوم خرداد

از آنروزهايی است که راويان تاريخ های ميهنی و مردمی ، نقالان اخبار پهلوانی در داستانهای

خود ، سينه به سينه به آنان می بالند و درس جوانمردی و گذشت به نسلها می دهند .

روزی از اينگونه روزها ، سوم خرداد ماه هر سال است که يادآور، بزرگ روزی است که ملت

بزرگ ايران، جوانان شجاع اين بوم و بر ، اين ميهن ياران شريف ، از ارتشی دلاور و پاسداران

غيور مدافع ميهن تا بسيجی از جان گذشته در راه وطن و داوطلبان دفاع عاشق ايران ازترک و

کرد، فارس و عرب ، ترکمن و بلوچ و ... همچون همه گاه يکدل شهادت را بجان خريدند و مهاجم

را از خرمشهر راندند و بخشی از خاک ميهن خدايی مان را از دشمن متجاوز دست پرورده تمامی

قدرتهای استعماری ، بعثيان جنايت پيشه بازپس گرفتند . ملت به شاديانه ی اين پيروزی يک صدا ،

پير و جوان ، زن و مرد پايکوبيدند و دست افشاندند ، هلهله و سرود غرور آفرين سر دادند که

مرزداران جان بر کفشان خرشهر را به مام ميهن بازگرداندند .

جهان آگاه شد که ملت قهرمان ايران آنگاه که پای تماميت ارضی ، استقلال ، بود و نبود و دفاع از

خاک ميهن بميان آيد حساب جداگانه ای باز می کند ، ايرانی بارها به اثبات رسانده علی رغم تمامی

نابسامانی ها، علی رغم تمامی ناستودگی ها، علی رغم مقاومت در برابر يکه تازی انحصارگران

حاکميت، علی رغم تبعيض های قومی و جنسيتی برای دفاع ميهنی در هر سن و سال و با هر وسيله

و هر توان تا آخرين نفس در پاسداری از شرف، عزت، سربلندی، تماميت ارضی و حاکميت ملی

خود يکدل، يک زبان، يگانه و کوه پيکر در رويارويی با هر دشمن متجاوز خواهند ايستاد .


هم ميهن !


دفاع ميهنی مان درسی بود شورانگيز به جهانيان ، که ايران سرزمينی نيست که هر بيگانه

اجازه تجاوز به او را بخود بدهد و جهانيان دريافتند ملت ما در پاسداری از ميهن خود بيدار

است و جوانان باشرف و غيرتمند، نه آن يکبار که همه گاه آماده دفاع از خاک و خون و

استقلال خود برپايه آرمانهای ملت گرايانه ايرانی است .

نوشته شده توسط سحر در ساعت 19:25 | لینک  | 

     

                       << در روز ۳ خرداد روز آزاد سازی خرمشهر چه گذشت >>

                      بر روی ادا مه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سحر در ساعت 19:9 | لینک  | 

 
 
 
 
هجوم به خانه ی وحی
 
علت شهادت حضرت زهرا(س) از دیدگاه امام صادق علیه السلام.
 
وصیت حضرت زهرا(س) به علی (ع)
 
عذاب قاتلان حضرت زهرا(س) در روز رستاخیز
 
فهرست منابع و مؤاخذ
 
 
برای دیدن مطالب به ادامه مطلب رجوع کنید.

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سحر در ساعت 13:0 | لینک  | 

 
نمیدانم از این سفر چه بگویم که لحظه لحظه ی آن برایم  بسان سالی میماند بی ماند.
 
از جمله جاهایی که مرا از خود بیخود کرده و به وادی عشق و جنون کشاند هویزه بود.
 
هویزه؟؟!!
 
هویزه با من چه کردی؟ هویزه از تو چه بگویم ؟ که زبانم غاصر است.
 
هویزه دیوانه ام کردی٬هویزه مجنونم کردی٬ هویزه عاشقم کردی.
 
هویزه چه کردی؟؟
 
شبِ هویزه٬ شبِ عشق و شبِ جنون
 
شبِ هویزه٬ شبِ بیداری و ویرانی دل
 
شبِ هویزه٬ شبِ از من و منیت جدا شدن و آسمانی شدن.
 
شبِ هویزه٬ شبِ اشک و شبِ لبخند
 
شبِ هویزه٬ شبِ خاطره
 
شبِ هویزه٬ شبِ سکوت لبها و شبِ سخن گفتن نگاههای پُر از راز نهفته.
 
شبِ هویزه٬ شبِ سکوتی که سرشار از هزاران حرف نگفته بود.
 
شبِ هویزه٬ شبِ لرزش دستان جسمی سرد در دمای بالای ۲۰ درجه.
 
شبِ هویزه٬ شبِ اجابت دعا و آنچه در دل داشتی.
 
شبِ هویزه٬ شبِ به یادماندنی و شبِ رویای نا تمام.
 
شبِ هویزه٬ شبِ دل دادن و شبِ دل بریدن
 
هویزه٬خاکت را سرمه چشم کنم و تربتت را مهر سجده ی نمازم
 
هویزه٬مرا بخوان که تو را میخوانم.
 
هویزه٬صدایم کن٬ چنان که هر روز و هر شب صدایت میکنم.
 
هویزه٬ رهایم نکن٬ که آنچه دارم  از تو دارم و با تو دارم.
 
هویزه٬ مگر نه اینکه دست و پا زدن در خون قانونِ عشقه؟
 
مرا دریاب هویزه٬
 
دریاب مرا.
 
و این هم یادگاری از هویزه
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط سحر در ساعت 18:48 | لینک  | 

 
از تهران که راه افتادیم دل تو دلم نبود . همش با خودم میگفتم که دوکوهه کجاست.
 
الان چطوریه ؟ آخه برای اولین بار بود که به اون مکان مقدس میرفتم.
 
یادمه سال پیش که دوره بودیم ....
 
 
 
 
میتونی بقیه رو توی ادامه مطلب بخونی.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سحر در ساعت 18:44 | لینک  |